طبیعت سبز حق همه انسانهاست.

قبل از کوهنوردی یک لیوان شیر بنوشید

تاریخ:دوشنبه 28 شهریور 1390-06:43 ب.ظ

عضو انجمن پزشكی كوهستان:
اگر به شیر حساسیت ندارید قبل از كوه‌نوردی یك لیوان بنوشید

فرید ركنی عضو انجمن پزشكی كوهستان در گفتگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران افزود: اگر می خواهید به كوهی صعود كنید قبل از اعزام حتما یك لیوان شیر بخورید اگر به آن حساس هستید كه این كار را انجام ندهید تا مشكل خاصی پیش نیاید.

وی تصریح كرد: خوردن شیر قبل از كوه‌نوردی دو خاصیت دارد یكی آنكه در اثر كلسیم موجود فشار خود را پائین نگه می دارد البته برای بیماران كلیوی كه قرص كلسیم مصرف می كنند احتمال دارد فشار خون آنها را بالا ببرد و دیگری اینكه به علت نوع چربی سطح كلسترول را پائین نگه می دارد.

ركنی ادامه داد: به علت وجود ویتامین های a،d در شیر این مواد لبنی برای استخوان ها و عضله ها موثر است برای همین توصیه می شود هر روز شیر استفاده شود.

وی در ادامه گفت: متاسفانه بیماری های قلبی و عروقی در كوهنوردان باعث تلفات در این ورزش شده است و ما هر از گاهی شاهد این ماجرا هستیم كه كوهنوردانی به خاطر بی توجهی به سلامت خویش مخصوصا بیماری های قلبی جان خود را از دست می دهد.

ركنی اضافه كرد: به علت وجود مواد آنتی اكسیدان در شیر و مواد لبنیاتی، بیماری های پایه قلبی و برخی سرطان ها با خوردن شیر تا حد بیشتری از مبتلا شدن فرد به آنها كاهش می دهد.

وی یاد‌آور شد: روغن های جامد و مایعی كه افراد استفاده می كنند نیز برای قلبشان مضرر است بهتر است از كره نباتی استفاده شود نه اینكه كره مضر نباشد اما آسیبی كه روغن های جامد و مایع به قلب می زنند كره نباتی نسبت به آنها خیلی كمتر ضربه می زند.

ركنی تاكید كرد: این توصیه ها فقط مختص كوه‌نوردان نیست دیگر ورزشكاران و یا مردمان عادی با رعایت مسائل بهداشتی می توانند از حمله های قلبی به دور باشند.

وی خاطرنشان كرد: توجه به هشدارهای متخصصان امر می تواند از بروز حوادث خطرناك برای اشخاص جلوگیری كند و با رعایت نكات ایمنی و بهداشتی سلامتی خود را تضمین كنند.




مصاحبه با رینهولد مسنر-متن کامل

تاریخ:دوشنبه 28 شهریور 1390-11:26 ق.ظ

چندی پیش بخش اول مصاحبه جذاب و خواندنی با رینهولد مسنر را خدمت شما ارائه دادم با عرض پوزش برای تاخیر یک هفته ای در ارائه بخش نهائی این مصاحبه متن کامل مصاحبه خدمت شما تقدیم می گردد:


قلعه Firmiano محل بزرگترین موزه از 5 موزه تاسیس شده توسط این کوهنورد 65 ساله تیرولی  است شخصی که بر اساس عقاید و علائقش زندگی کرده و رشد یافته است و هرگز از مواجهه با حقایق و انتقادات مخالفانش هراس نداشته است. منصفانه نیست که رینهولد مسنر تنها بعنوان اولین کسی که تمامی14 قله 8000 متری را صعود کرده شناخته شود درحالیکه قبل از اینکه او پایش را به هیمالیا بگذارد صعودهای شاخصی در آلپ و دولومیتها داشته و در ادامه فعالیتهای هیمالیا نوردی اش نیز با گذر از قطب جنوب,گرینلند,سفر انفرادی به صحرای گبی همراه بوده است.همچنین عضویت در پارلمان اروپا و در حال حاضر نیز مسئولیت اداره موزه شخصی کوهنوردی اش را باید به مجموعه افتخاراتش افزود.

اما قطعا" رینهولد مسنر شهرتش را مدیون غولهای 8000 متری هیمالیاست,شهرتی که هیچ کوهنوردی تا بحال بدان دست نیافته است و احتمالا" کسی نیز در آینده به این شهرت نخواهد رسید.

س- با مسئولیتی که بخاطر داشتن عنوان مشهورترین کوهنورد دنیا یر دوش شماست چگونه برخورد می کنید؟

ج-صرف مشهور و انگشت نما بودن معادل کیفیت بالای کوهنوردی نیست. اما شما درست می گوئید,من بخاطر انجام فعالیتهائی فراتر از سطح کوهنوردی زمان خودم  مشهور شدم. من یک چهره عمومی هستم که توجهات را به خود جلب می کنم اما بالاتر از همه این مسائل من علاقمند هستم که زندگی خودم را هدایت کنم بدون اینکه لزوما" بخواهم یک رهبر باشم و بخواهم امیال و خواسته های شخص یا گروه خاصی را برآورده سازم.

من نمی خواهم دنباله رو داشته باشم.

س-بنابراین شما این مسئولیت را حس نمی کنید؟

ج-خیر, من مسئول آنچه که دیگران می خواهند باشند اما قابلیتش را ندارند نیستم.

س-کوهنوردان افرادی آزاد و یا فردگرا تصور می شوند. آیا تا بحال تصور کرده اید که آزادیتان با چیزی محدود شود؟

آزادی من بعنوان یک کوهنورد شامل مسئولیتی است که من نسبت به اعمال خود دارم و همچنین افرادی که برای من عزیز هستند مثل همسر و فرزندانم و والدینم.

بدیهی است که افرادی که اقدام به کارهای خطرناک می کنند این مسئولیت را دارند و تنها کسانی که این مسئولیت را می پذیرند می توانند واقعا" ادعا کنند که کوهنوردانی آزادند.

کوهنوردی در دنیائی عاری از قوانین انجام می شود و درست به همین دلیل است که چاره و علاجی برای اشتباه نیست. کوهنوردی یک نوع زندگی در هرج و مرج و بی قانونی است که کوهنوردان را مجبور می کند مسئولیت خطاهایشان را بپذیرند. در هر صعود دشواری باید به احتمال مرگ هم فکر کرد و با این نگرش,کوهنوردی یک کار خودخواهانه است.

س- اما آیا شما بخاطر معروفیتتان احساس محدودیتی کرده اید؟

ج-من یک چهره عمومی هستم که این امر مسئولیتهائی را برای من بهمراه دارد. اما من این را می پذیرم زیرا می دانم که این موضوع انتخابهای مرا محدود نمی کند. من توجه ندارم که چه کسی مرا تحسین می کند و چه کسی مرا"هو" می کند.

من ترجیح می دهم که پشت یک تریبون بعوان یک سخنران و یا در یک عرصه ادبی بعنوان نویسنده یک کتاب و یا در یک عرصه هنری بعنوان یک فیلم ساز مورد قضاوت قرار بگیرم اما بخاطر اینکه همه قلل 8000 متری و یا اورست را صعود کرده و یا هر کار شاخص دیگری را انجام داده ام مثل یک گاو سه سر به من نگاه نشود.

س-وقتی شما آخرین قله 8000 متری خود را صعود کردید در جائی نوشتید که:"من از اینکه این کار را به انجام رساندم خوشحال هستم اما احساس غرور و سربلندی نمی کنم". توضیح می دهید چرا؟

ج-من اولین کسی بودم که به کوهنوردی حماسی که طی دهه اول قرن گذشته در آلمان و ایتالیا-مهدهای فاشیسم اروپا- متولد شد پایان دادم. این نوع کوهنوردی نه تنها بعد از جنگ جهانی دوم ادامه یافت بلکه هنوز هم به شکل محدود وجود دارد.

من اولین کسی بودم که گفتم من قصد ندارم هیچ پرچمی را بر فراز قله به اهتزاز در آورم,پرچم من دستمال گردن من است. و بخاطر همین امر نیز مورد انتقاد و توهین قرار گرفتم. من همچنین این فلسفه را که کوهنوردی که در کوهستان بمیرد یک نوع قهرمان یا شهید است زیر پا گذاشتم. مردن یک کوهنورد در کوهستان چیزی جز یک تراژدی نیست. و تنها کاری که می توان کرد این است که از بازمانده ها مراقبت کرد.

س-با احترام به صعودهای8000متری تان,شما در جائی نوشته اید که در یک مقطع زمانی انگیزه شما برای تکمیل کلکسیون 8000 متری هایتان رو به افول نهاد,مگر چه اتفاقی برای شما رخ داد؟

ج-من کوهنوردی ارتفاعات بالا را در پایان دوره ای که دوره فتح و مبارزه جوئی نامیده می شد آغاز کردم با نو آوریهای من و همچنین سابقه تلاش کریستین بانینگتون بر روی مسیرهای دشوار  و بکر و دست نخورده قللی که قبلا" صعود شده بودند. هدف ما صعود قلل 8000 متری با کمترین تجهیزات و در صورت امکان از مسیرهای دشوار و جدید بود. این نوعی از کوهنوردی بود که من مرحله به مرحله آنرا توسعه دادم.

در ابتدا در سال 1970 در نانگا پاربات ,من یک مسیر دشوار را البته با سبک صعود سنتی انتخاب کردم. این روش در سال 1975 در گاشربروم 1 نیز با انتخاب یک مسیر دشوار و یک همنورد(پیتر هابلر) ادامه یافت. در سال 1978 نانگاپاربات را بصورت انفرادی صعود کردم و در همان سال بهمراه پیتر هابلر اورست را بدون اکسیژن صعود کردم. فعالیتهایم در سال 1980 با صعود انفرادی اورست ادامه یافت. 4 سال بعد تراورس گاشربرومهای1و2 را بهمراه هانس کامرلندر انجام دادم.به این نقطه که رسیدم تنها کاری را که انجام نداده بودم تکمیل کلکسیون 8000متری ها بود اما این کاری نبود که من دنبالش بودم. چیزی که قطعا" درست است این است که رسیدن به نقطه ای که سه 8000متری را در یک سال صعود کردم و همچنین تحریک کوهنوردان جوانی که در صعودهایم مرا همراهی می کردند و تشویق می کردند باعث شد به این نتیجه برسم که همه 8000 متری ها را صعود کنم.

س- آیا  وضعیت بحرانی  قله لوتسه  بخاطر ترسی بود که با صعود این قله 14 قله 8000 متریتان تکمیل می شد یا از چیز دیگری ناشی می شد؟

برای من واضح بود که با تکمیل صعود 8000 متریها بار سنگینی از دوش من برداشته خواهد شد. اما عقیده من چیز دیگری بود. در نزدیکی قله لوتسه باد به قدری شدید بود که هر لحظه ممکن بود ما را به پائین پرتاب کند اما همنوردم "هانس کامرلندر" اصرار به ادامه صعود داشت و ما نیز ادامه دادیم و از آن شرائط جان سالم به در بردیم.

16 سال بود که من کاری جز صعود قلل را انجام نداده بودم و همیشه همه کار صعود را از تدارکات برنامه تا دنیال اسپانسر گشتن را انجام داده بودم. همنوردان من در پروژه هایی آتی من برای عبور از قطبها با من همکاری نکردند و کسی حاضر نشد در این فعالیتها مرا همراهی کند شاید این افراد بزرگی این برنامه ها را درک نمی کردند و شاید هم می ترسیدند.

س- این عدم استقبال از پیمایش قطبها بخاطر عدم توجه رسانه ها بود و یا بخاطر مشهور تر بودن غولهای 8000 متری هیمالیا بود؟

ج- برای مدت طولانی شرائط برعکس بود : رقابت واقعی بر سر رسیدن به قطبها بود و قطبها اعتبار بیشتری از 8000 متری ها داشتند. سپس شرائط به گونه ای دیگر تغییر یافت , در دهه50 انگلیسیها سرمایه گذاری زیادی بر روی دستیابی به قطبها انجام داد و افراد زیادی را در این راه از دست داد اما در دستیابی به هر دو قطب شکست خورد. بنابراین آنها توجه خود را به اورست سوق دادند و قطب سومی را کشف کردند. بعد از صعود اورست قلل 8000 یک سمبل بزرگ را برای جلب توجه از دست دادند اما هنوز هر جامعه کوهنوردی مهمی بدنبال این بود که افتخار صعود یک 8000 متری را به نام خود ثبت کند و بدین طریق بود که شهرت 8000 متریها دوباره رشد کرد و هنوز هم ادامه دارد.

متاسفانه افراد کمی ارزش عبور از قطبها را درک کرده اند چراکه آنها دور از دسترس هستند و هرکه در خصوص آنها می نویسد از واژه های سرد و عاری از احساس استفاده می کنند


س- آیا اسپانسرها و اهداف تجاری در تعیین اهداف برنامه های کوهنوردی و سوق دادن کوهنوردان به ریسک و خطر بیشتر از حد مجاز تاثیر گذار هستند؟

ج- حد مجازی وجود ندارد و هر کس آزاد است که هر اندازه می خواهد خطر کند و من هرگز در بارهء تصمیمات دیگران قضاوت نمی کنم.

این درست است که اسپانسرها کوهنوردان را به اهداف خاصی جهت صعود سوق می دهند چرا که سرمایه گذاران ترجیح می دهند بر روی اهدافی سرمایه گذاری کنند که در جامعه دیده شوند و قابلیت تبلیغ و در نهایت بازگشت سرمایه شان را داشته باشند. اما یک کوهنورد باید بداند که اهدافش را چگونه انتخاب کرده و در برابر فشارهای وارده مقاومت کند.

س-شما معنی شکست را می دانید,چگونه شخص می تواند خود را از عواقب یک صعود که به شکست منتهی می شود رها کند؟شخص از این شکست چه یاد می گیرد؟

یک کوهنورد هوشیار هیچگاه شکست نمی خورد. شما از شکست است که درس می گیرید نه از پیروزی. برای رسیدن به آگاهی کامل خیلی مهم است که محدودیتهای شخصی خود را بشناسیم و اینها تنها با تجربه حاصل می شود. من در 13 صعود 8000 متری شکست خوردم. من کوهنوردی هستم که بیش از هر کس دیگری در صعود به 8000 متری ها شکست خوردم. من قلل 8000 متری را 18 بار صعود کردم زیرا به صعود علاقمند بودم نه رکورد.من اگر شکست نمی خوردم(همانطور که در دائولاگیری,ماکالو و لوتسه شکست خوردم) به سکون و رخوت می رسیدم. من ثابت کردم که می توانم خود را درگیر یک چالش بزرگ کنم همچنین می دانم چه زمانی باید از ادامه صعود منصرف شده و راه بازگشت را در پیش بگیرم.

س- شما در یکی از کتابهایتان نوشته اید:"وقتی شما در ارتفاعات بالا فعالیت می کنید سعی می کنید که هر کاری را برای نجات دیگر همراهانتان انجام دهید" . با اینحال تاریخچه کوهنوردی پر است از ماجراهائی که کوته بینی و فرومایگی  برخی کوهنوردان در کمک به حادثه دیدگان باعث شده که برخی جان خود را از دست بدهند.

آیا در چنین شرائطی افراد از لحاظ اخلاقی پسرفت م کنند و یا اینکه خود واقعی شان را نشان می دهند؟

ج- تا زمانیکه یک کوهنورد با یک یا دو تا از دوستانش در حال کوهنوردی است در صورت بروز حادثه ای او حاضر است که هر کاری را برای نجات همنوردش انجام دهد. اما اگر افراد بسیاری در یک مسیر در حال فعالیت باشند ]و او باز هم به نجات یک کوهنورد حادثه دیده بشتابد[ اینجاست که این شیوه رفتاری او را از هزاران نفر دیگر متمایز می کند.

این است تفاوت بین فرهنگ کوهنوردی که بخاطر شرائط خشن حاکم بر محیط افراد را ملزم می کند که نوعی انسجام و همبستگی را با هم داشته باشند و فرهنگ شهرنشینی که افراد در عین متراکم بودن جمعیت، بطور انفرادی زندگی می کنند.

چقدر تا حالا شنیده اید که شخصی در حالیکه مدتها از مرگش گذشته در منزلش یافته شده در حالیکه حتی همسایگانش نیز از مرگ اوبی خبر بوده اند؟

چه تعداد عابر با مشاهده شخصی که کنار پیاده رو نشسته و نیاز به کمک دارد به او توجه می کنند؟

فردگرائی و زندگی رقابتی شهری کم کم سایه اش را بر کوهنوردی نیز انداخته است.

سال 2003 من در کمپ اصلی اورست بودم و دو ساعت فاصله چادر اول با آخر بود من از د دوست که هردو نیز در یک مسیر به سمت قله فعالیت می کردند درخصوص دیگری پرسیدم و هیچیک از دیگری خبر نداشت.

س-سال 1970در طی فرود از اولین قله 8000 متری تان ، نانگا پاربات ،برادرتان گونتر را از دست دادید. این ماجرا چقدر باعث تغییر ارتباط شما با کوهنوردی بطور عموم شد؟

ج- این یک تجربه اساسی در زندگی من بود و من به این نتیجه رسیدم که دوستی  و رفاقت در کوهستان بطور کامل مرده است.

بعد از اینکه مابه قله رسیدیم ما با شرائطی مواجه شدیم که من به این نتیجه رسیدم که چاره ای جز فرود از سمت دیگر قله نداریم.

ناپدید شدن گونتر ضربه روحی شدیدی برای والدین من و همچنین خود من بود همچنین ترس از تهمتهای مردمی که حرف مرا درخصوص دلائل مرگ گونتر نمی پذیرفتند را نیزباید بدان افزود. سرپرست برنامه فکر می کرد که من مرده ام و وقتی من برگشتم او مجبور بود که تدارک توضیح به خودش و دیگران را ببیند. برگشت من برنامه اش را بهم زد چرا که او معتقد بود غیر ممکن است که ما در آن شرائط بتوانیم از سمت دیگر نانگا پاربات فرود آئیم. این امر با تهمتهائی درخصوص رد ادعای من درخصوص صعود قله و فرود از سمت دیگر آن همراه شد و تنها با یافتن بقایای جسد گونتر بعد از 35 سال بود که علی رغم همه گمانه زنیهای بی ارزشی که علیه من شد درستی ادعای من ثابت شد.

س- بعد از اولین پرواز به فضا ،یوری گاگارین اظهار داشت که او خدا را در آنجا ندیده است. شما بر فراز بلندترین قله دنیا چه چیزی را مشاهده کردی؟

ج-کسانی که تصور می کنن قله اورست به خدا نزدیکتر است در اشتباهند.اگر ما فضای بی کران فکر کنیم دیگر فرقی بین قله اورست و هر نقطه دگری از جهان هستی قائل نیستیم. ماوراء یا خدا فراتر از ذهن ماست. من بهرای ماوراء احترام قائلم اما من نه حق دارم و نه جرات آن را دارم که وارد این موضوع شوم چرا که کاملا" فراتر از ذهن و تصور ماست.

س- شما یکبار نوشته اید که ماجراجوئی واقعی این است که شما نتوانید تضمین کنید که زنده باز خواهید گشت. رینهولد مسنر برای جانش چقدر ارزش قائل است؟

ج- اگر ما در مسیری حرکت کنیم که خطر از دست دادن جانمان در کمین ما باشد به معنی بی ارزش بودن زندگی نیست. رفتن به مناطق خطرناک راهی است برای زندگی کردن با قدرت و کیفیت بالاتر. بعلاوه زندگی در کلانشهرها به مراتب خطرناک تر از صعود قله اورست است.ما هزاران سال را در حفاظت از خودمان گذرانده ایم اما محافظه کاری و احساس عدم امنیت مانع رشد و پیشرفت ما می شود.

س- شما جائی نوشته اید که" شادی هرگز مساله ای برای من ایجاد نکرده ". عبارت زیبا اما مبهمی است آنرا بیشتر توضیح می دهید؟

ج- شادی حاصل شده چیز خسته کننده ای است. مسیر رسیدن به شادکامی خیلی جذاب تر است و همچنین برنامه ریزی و جستجوی آن.

 

ترجمه: مهدی فرهادی

 منبع:planetmountain




آنچه در ماناسلو دیدم (حسین مقدم )

تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-07:52 ق.ظ

آنچه در ماناسلو دیدم...

امروز شاید کمی دیر باشد ، شاید هم اصلا وقتش نباشد ولی من در این مدت که از برنامه ماناسلو برگشته ام تا قبل از اینکه برای صعود گاشربروم ها عازم پاکستان شوم تنها یک ماه در ایران بودم ، حالا نیز مدت کوتاهی است که برگشته ام اما در همین زمان کوتاه چه چیزها که در مورد ماناسلو ندیده و نشنیده ام؟ گاه با خود می اندیشم ای کاش اصلا نام من بین نفرات آن برنامه نبود تا خیلی از نادیدنیها را نمی دیدم یا اینکه کاش عده ای از بوده ها نبودند تا در این بین کامی ناکام نشود. هیچ علاقه ای به نوشتن نداشتم و تلاشی هم برای دست به قلم شدن نکردم چون اصولا نوشتن بلد نیستم و اکنون نیز برحسب احساس وظیفه در مقابل بسیاری از چیزهایی که در موردش احساس دین می کنم تصمیم به نگاشتن این خرده کلمات کرده ام سعی میکنم  تنها چیزی را که دیده ام را  بنویسم تا شاید با این نوشتن برخی از نقاط تاریک و مبهم این تراژدی روشن تر شود بعد از آن هر کسی که دوست دارد می تواند راجع به برنامه بزرگ ماناسلو تفسیر یا تحلیل کودکانه خود را هر کجا که دوست داشت به نمایش بگذارد. چون میخواهم هر آنچه را که دیده ام صادقانه بنویسم در ابتدا از تمام کسانی که احتمال دارد این سخنان برای آنها ناراحت کننده باشد پیشاپیش عذر میخواهم. دوست دارم بنویسم  تا همه آنهایی که نظرات محترمشان را مینویسند این را در نظر بگیرند که در مورد یک برنامه هشت هزار متری سخن می رانند و تصور نکنند در یک صبح دل انگیز پاییزی برای برنامه آخر هفته قلم می زنند هر کسی  میتواند کنار شومینه یا بخاری دست به قلم شود ، ولی جایی که من در این نوشته از آن خواهم گفت برنامه ایست که در هیمالیاست اجرا شده، چیزی که آن را با تمام درونم لمسش کرده ام.

امیدوارم که همه اساتید و مربیان خوب کشورمان و مسئولین محترم ورزش کشور آن را به حساب زیاده گویی نگذارند و عمل به رسالتم را به بزرگواری خود ببخشند.

ضمنا نمیخواهم به  گزارش روز شماری که بارها گفته اند و شنیده اید بپردازم ، صرفا خلاصه ای از برنامه را خواهم نوشت.

ابتدا خلاصه ای از چگونگی شکل گیری برنامه :

بعد از صعود موفق قله موستاق آتا در سال 1388 مسئولین کوهنوردی استان بر آن شدند که برنامه ای بر روی یکی از قلل 8000 متری برگزار کنند برنامه ای با هماهنگی فدراسیون کوهنوردی و تحت قوانین و مقررات حاکم بر صعودهای برون مرزی اش. این اردوها از مهر ماه سال 1388 با مسئولیت کمیته هیمالیا نوردی استان و تحت مسئولیت آقای حسن نجاریان آغاز شد. اردوها با تمام حواشی و تنش هایی که معمول چنین اردوهاییست دامه پیدا کرد. در خلال برگزاری اردوها یکی انصراف  داد ، یکی مریض شد ، یکی بعدا مشتاق شرکت در اردو شد ، یکی خط خورد و اعتراض کرد و دیگری خارج از گود ایستاد و فتوا داد و... تمام اینها تمام شد تابستان 89 روزهای آخرش را می گذراند  و فصل صعود در نپال نزدیک میشد در گیر و دار رفتن یا نرفتن بودیم که سفر آقای نجاریان به آمریکا پیش آمد، پس صعود بایستی عقب می افتاد، تا نفرات قانع شوند که چرا اعزام صورت نمی گیرد ضعف آنها به رخ کشیده شد ، حرف از تست کوپر 3800 متری شد، مگر ما برای مسابقات دو به هیمالیا میرفتیم؟ یا مگر بعدا که تیم اعزام شد نفرات این رکورد را شکستند؟ خلاصه اینکه هزاران سرکوفت دیگر زده شد و همه اینها دلایلی شدند تا همه چیز پایان تلخی بر خود بگیرند و چند جوان خود بلا تکلیف در این معرکه باقی بمانند. اردوها تا زمستان متوقف شد تا  دوباره جان بگیرد و با قول مساعد آقای شعاعی برای صدور شورای برون مرزی برای سال 1390 این تیم اعزام شود. اردوی نهایی نیز زیر نظر ناظرین فدراسیون آقایان جلال چشمه قصابانی و عظیم قیچی ساز با سخت گیری تمام اجرا شد تا بلاخره پایان اردوها اعلام گردد حالا به انتهای این بازی طاقت فرسا نزدیک شدیم آیا داور سوت پایان بازی را بعد از 17 ماه خواهد زد؟

نظر فدراسیون مبنی بر تعداد و ترکیب نفرات به شرح یک نامه  که در زیر مشاهده میکنید باتمام ضوابط و مقررات برای سرپرست ، پزشک و باقی نفرات به صورت دقیق نوشته شده بود که با استناد به این جوابیه فدراسیون، آقای رحمانی مدیر کل اداره تربیت بدنی زنجان رضایت به بسته شدن قرار داد تیم دادند...


حالا باید بار تیم را ببندیم، کسی نیست این وسط بپرسد تیم ما که بعد از اضافه شدن آقایان کریم بیگدلی و سعید کریمی که با هزینه ای خارج از هزینه های خود تیم و شخصا آورده اند 8 نفر است چرا باید برای ده نفر بار بسته شود؟ کسی نمیتواند بپرسد چون هنوز احتمال خط خوردن از تیم وجود دارد. بلاخره معلوم شد که زحمت بستن بار مرحوم عیسی میر شکاری و خانم پروانه کاظمی به ما محول شده است و خود از آن بی خبریم!!!

بلاخره با همت و کمک همنوردان مان بارها هم بسته شد، روز 7/1/1390 با چشمان همیشه بی قرار مادران ، خواهران ، برادارن ، دوستان و همنوردانی که بی صبرانه مشتاق بازگشت تیم خواهند ماند از شهر خداحافظی می کنیم. خدایا کمک کن تا شرمنده این محبت بی پایان نباشیم. به فرودگاه امام خمینی رسیدیم بعد از انجام مراحل تحویل بار با دوستان که برای بدرقه به آنجا آمده بودند خداحافظی کردیم. گفتنی است در این میان دو نفر از مسئولین فدراسیون و دوستان هم برای بدرقه ما آمده بودند (آقایان هادی صابری دبیر و محمود هاشمی دبیر روابط عمومی فدراسیون).

پرواز کردیم...

روز شمار برنامه ما که در سایت هیئت کوهنوردی زنجان و چندین سایت مختلف روایت شده را نمینویسم.

اما خلاصه ای از شهر تا بیس کمپ بگویم ، روز ها تقریبا بر وفق مراد بود هر مشکلی که بود همان شب حل می شد ، تفریح میکردیم ، میخندیدیم و...

تیم 12 نفره ایرانی ما از 2 نفر از اراک (آقایان نادعلیان و محمدی) 1نفر کرمان (زنده یاد میر شکاری) 1نفر تهران (خانم پروانه کاظمی) و تیم زنجان که با ترکیب خود + کریمی و بیگدلی متشکل می شد. مسیر ترکینگ برای بیشتر آشنا شدن ها و صمیمی شدن ها خوب است که گاها در جمع 12 نفره ما برعکس عمل میکرد. بالاخره آن هم تمام شد تا تیم به بیس کمپ برسد.


6 شرپا داریم 2تا برای تیم اراک ، 3 تا برای تیم زنجان و 1 شرپا برای تیم مشترک تهران و کرمان. ما جزو اولین تیم ها هستیم که به بیس کمپ رسیدیم پس کار ثابت گذاری با تیم ما بود (شرپاها) که همین کار باعث شد فعلا تفکیک شرپا نکنیم. بعد از چند روز استراحت به کمپ یک رفتیم و برگشتیم. بعد از استراحت 2 روزه در تاریخ 27/1/1390 مجدد بالا میرویم ولی اینبار هدف ماندن در ارتفاع بود هر کس بار خودش + مقداری بار عمومی را بایستی حمل کند. دراین بین بودند نفراتی که از زیر این قانون کلی در رفتند یا بارشان را ندانسته در کوله دیگری گذاشتند شاید هم یادشان رفته بود و کوله شان را با کوله دیگری اشتباه گرفته بودند. در کمپ یک دیدم که بار 2 نفر از کوله یکی دیگر در آمد آخر این همه دو دره بازی انصاف نبود ولی ای کاش تا همین جا بود و شخص یکبار اشتباه میکرد شرح گزاف نمی دهم که چه کسی و چه طور بارش را در کوله دیگران می گذاشت تا به هر قیمتی که بود صعود کند و نام خود را بر سر در قله ثبت کند.

فردای آن روز به سمت کمپ 2 راهی شدیم، کوله من و علی بیاتمنش خیلی سنگین بود و دلیلش این بود که  بار ما روی زمین مانده بود زیرا قبلا برخی باری بیش از حد مجاز به شرپا داده بودند و با کوله ای باد کرده راه می رفتند به جای ما این عزیزان بارشان تحویل شرپاها بود. شرپاهایی که صبح زود برای گشایش مسیر رفته بودند جلو بودند من و علی هم زیر بار اذیت میشدیم به همین دلیل سریع حرکت میکردیم تا زودتر به کمپ برسیم و از این تحلیل رفتن زیر بار بکاهیم. تا اینکه به قسمتی از مسیر رسیدیم که هنوز  باز نشده بود 2 ساعت و 20 دقیقه آنجا نشستیم تا بقیه رسیدند و مسیر توسط شرپاها باز شد تا حدود یک ساعت بعد هم کل نفرات به کمپ2 رسیدند تعدادی نشستند و تعدادی هم برای خود و آنها جای چادر درست کردند 4 تخته چادر برپا شد 1:نجاریان- حمیدی-کاظمی.  2:مقدم-کریمی- ع.بیاتمنش   3:میرشکاری- مقدادی- بیگدلی   4:نادعلیان- علیمحمدی.

 شب خوبی نداشتیم عیسی حال خوبی نداشت و حال دیگر نفرات هم بد نبود دکتر به عیسی آمپول دگزا تزریق کرد و شب را به صبح رساندیم اما چه شبی تا صبح هوا کاملا بهم ریخت و دو تخته چادر ما را پاره کرد تا به اجبار ما را راهی بیس کمپ کند.


بعد از 6 روز استراحت در بیس کمپ و اضافه شدن دیگر تیم ایرانی به ما با ترکیب آقایان علیرضا بهپور ، محمود هاشمی و ایرج معانی حالا بالا رفتن کمی سخت خواهد بود، 5/2/90 بیس کمپ را ترک میکنیم این بار تمامی نفرات که سرپرست نیز به آن اضافه شده است راهی کمپ یک میشویم بنا به تصمیم شورای تصمیم گیری!! بیس کمپ را به کمپ 2 انتقال میدهیم چون مسیر کمپ 1 به 2 بسیار خطرناک است. بعد از رسیدن به کمپ 1 میزی غیر گرد تشکیل می شود که نتیجه آن بالا تر رفتن بود. بنا به تصمیم آقای نجاریان قرار شد فردا همه 6 کیلو بار به شرپا ها بدهند تا تیم خسته نشود. صبح روز بعد بارها را تحویل دادیم و کم کم آماده حرکت می شویم، موقع حرکت می بینیم  که بار من و علی روی زمین مانده است اعتراض وارد نیست پاسخ داده می شود چون شما نفرات قوی تیم هستید باید بار خودتان را بکشید. چشم!. غیر از بار ما چند وسیله دیگر روی زمین است اینها چرا مانده و مال کیه؟  اینارو هم بردارین!. بار من و علی سنگین تر شد با همین بهانه با سرعت بیشتری نسبت به تیم حرکت می کنیم و به نفرات تیم که زودتر از ما حرکت کرده بودند میرسیم و کوله را بهانه کرده و ادامه میدهیم و از آن ها رد میشویم . ما میرویم و تیم از پشت آرام آرام می آید قسمت جالب داستان اینجاست که آقایان نادعلیان و محمدی طبق قرار نباید بار می آوردند چون هر کدام یک شرپا داشتند ولی هر کدام مثل بقیه (حتی بیشتر از عده ای) بار خود را به دوش کشیده اند خلاصه اینکه دو نفر طبق قوانین طبیعی باید دوتا کیسه خواب میداشتند ولی در کوله من و علی 3 کیسه خواب اضافه بود. وقتی به کمپ 2 رسیدیم بعد از در آوردن بارها از کوله هایمان خانم کاظمی سریع یکی از کیسه خواب ها را برداشت و به چادرش برد ، واقعا قابل تحمل نبود به همین خاطر به آقای مسعود بیاتمنش اعتراض کردم و گفتم که آیا من شرپای این خانم هستم؟ خجالت نمیکشه با یه کوله 7 کیلویی میاد بالا ما باید بار این خانم بیاریم براش؟ یا تیم رو جدا کنید یا من برمیگردم!

بقیه نفرات تیم هم موافق خواسته من بودند ولی متاسفانه این جدال هم با وساطت دکتر حمیدی پایان گرفت. فردای آن روز به کمپ 3 رفتیم قصد ما خوابیدن در آنجا و بازگشت به کمپ 2 بود اینجا همه کوله ها سبک بودن ولی تایم رسیدن نفرات اول و آخر حدودا 3 ساعت فاصله داشت. نفر اول  به کمپ 3 رسید و به زدن چادر به شرپاها هم کمک کرد برخلاف چیزهایی که گفته اند و روایت شده مطمئن هستم که آن یک نفر خانم نبود!. آن شب بخاطر پیش بینی وضعیت هوا چند بار تصمیم به حمله گرفته شد و بازهم عوض شد ، حتی بعدا که جلسه داشتیم معلوم شد آن شب تیم حمله هم تشکیل شده بود و ما از آن بی خبر بودیم ( نفرات تیم حمله کذایی به این شرح  بود نجاریان ، حمیدی ، علی بیاتمنش ،کاظمی به همراه همه شرپاها) بعدها در جلسات پس از برنامه  وقتی از جریان این تیم حمله باخبر شدم بسیار شگفت زده شدم که چطور نفری با آن توانایی جسمی در تیم قرار داده شده و نفری قوی مثل مجتبی مقدادی که در تمام مسیر نه تنها بار بیشتری به شرپا نداده بود بلکه کمک حال تیم هم بود از این صعود بایستی باز می ماند. حتی دکتر حمیدی هم برخلاف قوانین فدراسیون در تیم حمله گنجانده شده بود. همه اینها را تصور کنید و شگفتی من از نبودن اسمم در تیم قله را رها کنید. اما این ترکیب نهایی تیم ما نبود ، سرپرست که در کمپ 2 مستقر بود با تماسی که با کمپ 3 داشت از پزشک خواست که فردا به کمپ 2 بازگردد، تا ساعت 3 شب کشمکش ها بین دکتر و بیات منش طول کشید هیچ کس نتوانست سرپرست را راضی به ماندن دکتر در کمپ 3 و ادامه کار ایشان نماید و طبق دستور صریح سرپرست بنا شد شرپاها زین پس تفکیک شوند و 3 شرپای تیم زنجان تنها به کار خدمات رسانی خود در قبال این تیم مشغول خواهند بود. یک شرپا آقای نادعلیان، یک شرپا آقای علی محمدی و یک شرپا برای خانم کاظمی و مرحوم میرشکاری. همچین دستور داده شد دیگر نفرات تیم فردا راهی کمپ 4 شوند،بعدها از خود دکتر حمیدی شنیدم که همانجا به  عیسی و آقای نادعلیان پیشنهاد بازگشت داده ولی ایشان قبول نکرده اند.


صبح فردا تیم بدون پزشک راهی کمپ 4 شد، مسیر کلا ثابت گذاری شده بود کل نفرات تیم های کره ، تایوان و ایران در یک طناب به سمت بالا در حرکت بودیم و تیم چک هم مابین کمپ های 3 و 4 کمپ سه خود را دایر کرده بود. سرعت بسیار کند بود تا جایی که نفرات برای استراحت نشستند آنجا هر کس که دوست داشت سریعتر راهی شد تا ترافیک مسیر آزارش ندهد، من هم از این قاعده مستثنی نبودم و اولین نفر راهی شدم. ما که قرار بود امشب در کمپ 2 بخوابیم الان در راه کمپ 4 هستیم در هوای آفتابی به کمپ 4 رسیدم فیلم گرفتم و تیم کره هم مشغول تجسس بود (این تیم برای یافتن اجساد دو هموطن خود که سال گذشته اینجا جان باخته بودند به منطقه آمده بود) 2شرپای ما که زودتر رسیده بودند و اکنون مشغول برپاکردن چادر بودند به من هم کمی آب دادند.


حالا هوا کم کم رو به تاریکی میرود و نفرات ما هم یکی یکی می آیند تا اینکه نفر آخر هم رسید ولی اینبار آخری یک مرد بود آقای نادعلیان رسید او حتی در مسیر قصد بیواک هم کرده بود ولی بعد از برگشتن شرپا ایمان به سراغش باهم بالا آمدند. سه چادر برپا شد 1: آقایان علیمحمدی ، نادعلیان ، میرشکاری.  2: آقایان بیاتمنش ، مقدادی ، کریمی، بیگدلی ومقدم.  3: آقای نجاریان و خانم کاظمی نفرات چادر ها را تشکیل میدادند، بعد از ساعتی آقای نجاریان سعید را صدا زد که به چادر آنها برود آقای نجاریان گفتند که خانم کاظمی زیرانداز نیاورده بیا اینجا و در این چادر بخواب که سعید قبول نکرد گزینه بعدی عیسی بود که قبول کرد و به آنها پیوست. قرار بود آقای نجاریان گزارش حال نفرات را به سرپرست تیم بدهند که این کار انجام نشد ایشان ساعت 22 برای گرفتن کیت امداد و سر اپی که فراموش کرده و بالا نیاورده بود به چادر ما آمد و از ناخوش احوالی عیسی هم گفت. این بی حالی از نظر ما عادی بود چون با او که یکجا نبودیم و از نزدیک از وضعیت او خبر نداشتیم به همین دلیل این ناخوش احوالی را عادی و چیزی شبیه به آنچه در برخی از هم چادری هایمان می دیدم قلمداد کردیم. استارت ما از 23 به 24 شب موکول شد هوا هنوز بادی بود بازهم به تعویق افتاد که ساعت 2 از چادر بیرون آمدم به چادر حسن آقا رفتم بیدارشان کردم و در مورد زمان حرکت پرسیدم که جواب 3 بود. سریع به چادر شرپاها رفتم به نیما سردار شرپاها اطلاع دادم و او هم از من خواست که نفراتی که سرعتشان کند است بالا نیایند و من هم اعلام کردم که انگار فقط آقای نادعلیان حرفهای من را شنیده بو و به گفته خودش از دست من هم بسیار ناراحت شده بود، بلاخره ساعت 3 بیرون آمدم هوا هنوز بادی بود به کنار حسن آقا که بیرون امده بود رفتم و خواستم که نفرات را چک کنند گفتند بگو همه آماده بشن خانم کاظمی هم در حال آماده شدن بود شرپا برای ایشان اکسیژن می بست و عیسی هم در حالیکه کفش به پایش بود، دیدم که میخواهد بیرون بیاید وقتی از حسن آقا پرسیدم گفت حالش خوب نیست ولی می گه میخوام بیام بالا. بعد به طرف چادر خودمان رفتم وسایلم را کامل برداشتم و وارد طناب شدم یک طول طناب بود که ترتیب طبق روال همیشه اول حسن آقا بود بعد خانم کاظمی بعد پنبا شرپا، من، کریم و دیگر نفرات، در طناب دیگر هم علی و دو شرپای دیگر قرار گرفتند. خواستیم حرکت کنیم که مجتبی نشست و گفت من نمی یام ! که سعید اکسیژن خودش را به او داد و اکسیژن دیگر هم با کریم بود آقای نادعلیان با شرپای خودش  در چادر ماند حتی از ناراحتی بیرون هم نیامد. در تاریکی راهی شدیم تا اینکه کمی بعد حسن آقا با افتادن به شکافی ساق پایشان زخمی شد سرعت کند است یکی میخواهد آب بخورد همه باید بایستند هوا روشن شد چه میتوان کرد باید حتی کند رفت یادمه علی از حسن آقا پرسید عیسی کو؟ جواب داد که حالش خوب نبود موند تو کمپ و جواب خانم کاظمی که به کریم گفته بود اون که داشت تا صبح تو چادر جفتک میزد (من در آن لحظه این را نشنیدم ولی بعدا کریم این را در بیس کمپ درحضور خود خانم کاظمی به همه گفت)

همچنان فرسایشی بالا میرویم یادم نیست در چه ارتفاعی بودیم ولی حدود ساعت 12:30 بود که سعید از مجتبی اکسیژن خودش را پس گرفت و کسی هم نبود که یادآور شود مجتبی بعد از حدود 9 ساعت استفاده از اکسیژن و با قطع یکباره اکسیژن کمکی هر لحظه ممکن است دچار شوک مغزی شود.


همه چیز و همه کس خود مختار عمل میکردند تا اینکه در قسمتی از مسیر من از طناب در آمدم تا  فیلم بگیرم کلنگ زدم نشستم دوربین درآوردم و همانطور دوربین به دست هم در رفتم شاید 100متری پایین رفتم در انتهای شیب به فلات وسیعی رسیدم و طبق قانون جاذبه و شیب متوقف شدم.  حتی بعدا از محمود هم پرسیدم شما که نزدیک قله بودید در مسیر پرتگاه دیدید گفت نه. بگذریم اولین نفری که بالای سرم دیدم یک نفر از تیم چک بود که جلوتر از تیم ها در مسیر بود و از کمپ 3 حرکت کرده بود سریع مرا تست هوش کرد نوشیدنی داغ به من داد و سپس شرپا نیما رسید و سه تایی هم طناب شدیم و حرکت کردیم تا در زیر آخرین شیب قله مرا به دوستانم رساند تحویل داد و رفت و از همه رد شد و رفت حتی بعد از قله تا جایی که امکان داشت پیشروی کرد تا از قله بودن آن قسمت اطمینان حاصل کند خدایا چه تواضعی داشت؟ بلاخره لحظه زیبای قله دقایقی بعد برای ما هم رقم خورد اما غافل از اینکه کم کم خواهری بی برادر می شود حدود ساعت 16 بعد از حدود نیم ساعت رسیدن به قله به سمت کمپ4 راهی شدیم کم کم در پهلوی خودم احساس درد می کنم حین سقوط ضربه خورده بود ولی آرام میرویم تا اینکه در تاریکی محض 5/1 ساعت بعد از غروب آفتاب جزو آخرین نفرات به کمپ رسیدم حالم خوب نیست وگرسنگی، تشنگی و خستگی مرا به سمت داخل چادر می کشاند، چیز زیادی برای خوردن نداریم و با همان غذای ناچیز شب را سر میکنیم ،  خستگی و کوفتگی پهلویم چشمانم را می بندد تا ساعتی بعد از شدت تشنگی بیدار شدم تا آبی به این برهوت خشک بدن برسانم ولی کار سختی است. گوشی عیسی که دست من بود روشن کردم کمی بعد برادرش تماس گرفت و من هم غافل از بودن او در کمپ 4 به ایشان گفتم ما صعود کردیم و عیسی الان در کمپ 3 است فردا مجدد بالا می آید، بعد از او خواهرم تماس گرفت و بعد از او هم خانمی تماس گرفت و عیسی را خواست که به او هم همان جواب را دادم بعد هم گوشی را خاموش کردم و خودم هم خاموش شدم و خوابیدم.

 ساعت 5صبح با صدای آقای نجاریان از خواب بیدار شدیم گفت که عیسی حالش خوب نیست باید سریع به پایین انتقال داده شود زیر انداز علی را گرفت تا عیسی را بسکت کند و بعد با علی محمدی صحبت کرد باهم به چادر آقای نجاریان رفتند تا به عیسی آمپول تزریق کنند در عالم ارتفاع همچنان منگ بودیم و ساعاتی بی خبر از بیرون ، نادعلیان را فحش میدهم چرا پس عیسی را پایین نبرده؟(البته بعدا معلوم شد که اصلا ایشان از وجود عیسی در کمپ 4 هیچ اطلاعی نداشته و کسی هم به ایشان نگفته بود.) آفتاب میزند کم کم آماده میشویم که به سمت پایین حرکت کنیم. علی و مجتبی آماده شده و راهی میشوند از چادرها تا اول طناب ثابت شاید 200قدم هم راه نباشد بعد کریم میرود حالا هم نوبت من و سعید شده شرپاها هم چادرهای دیگر را جمع می کنند بیرون آمدیم ساعت 9 شده، وای چه میبینم هنوز عیسی بدون بسکت روی زمین مانده کرامپون هارا بستیم که در هوای آفتابی راهی شویم که شلوار پر عیسی را دیدم پهن شده بر روی زمین که حالا جایش را به شلوار گرتکس آقای  نجاریان داده بود وقتی از شرپا پرسیدم گفت که او شلوارش را خیس کرده و کسی هم آن را برنداشته است. شلوار را بر می دارم در کوله گذاشته و به سمت نفرات دیگر راهی شدم بدن نحیف عیسی حالا بدون شلوار پر روی زمین است وقتی با سعید به کنارشان رسیدیم آقایان نجاریان ، علی محمدی ، شرپا کیلاس و نیما آنجا بودند و دو نفر از شرپاها هم مشغول جمع کردن چادرهای ما بودند  بقیه نفرات هم به هر علتی که بود سرازیر شده بودند. می پرسم که چرا تا حالا بسکت نکرده اید؟ نمیشه. نجاریان عنوان می کند که همه پایین بروند ولی مگر می توانم؟ مگر می شود فراموش کنم دست دوستی را که مدام بر روی شانه ام می گذاشت و می گفت من اینجا تنها نیستم پشتم به کوهی گرم است! من برای عیسی کوه نبودم دوستی بودم نه بیشتر حالا این دوستی گسستنی نبود و باید می ماندم.

 پس چرا نشسته اید؟ تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که کارابینم را به هارنسش وصل کردم و شروع کردم به آرام کشیدن عیسی روی زمین آنقدر هشیار بود که مرا شناخت و چند کلامی هم با من صحبت و از سرمایی که دستش را فرا گرفته بود گفت. همه پایین تر از ما در حرکتند و من، عیسی و آقای نجاریان با حرکتی لاک پشتی پایین می آییم. یک طول که پایین آمدیم گفت دستم سرده چون فقط یک لنگه دستکش به دستش بود و لنگه دیگر دست علیمحمدی که داشت کم کم راهی می شد  به اجبار من برگشت و آن را به ما رساند. طول دوم ، طول سوم کم کم خسته تر می شوم حالا همه رفته اند و هیچ کس جز ما سه نفر و دو شرپایی که میخواهند بروند نیست البته تقصیری هم ندارند بس که بی تحرک ایستاده اند سردشان شده یکی رفت و دیگری هم اسیر من شده است. بعد از حدود 5 طول پایین آمدن خستگی امانمان را برید حمل نفر سخت بود که به خواست حسن آقا یک طول تنها پایین رفتم تا سر طناب را از کارگاه پایین آزاد کنم تا بتوانیم به صورت حمایت روی کارگاه او را پایین بیاوریم که همین کار هم انجام شد.


طول اول که او را پایین داد دقیقا کنارم آمد و ایستادیم تا حسن آقا آمد  همین کار را تکرار کردیم من و شرپا پایین آمدیم و به کارگاه بعدی که رسیدیم شرپا از شدت سرمای انگشتان دستش گریه میکرد سپس به حسن آقا گفتم و به  او اجازه دادم که پایین برود ولی از او قول گرفتم که وقتی به کمپ3 رسید دوستانش را با نوشیدنی به سراغ ما بفرستد که قبول کرد و با سرعت از من دور شد در طول دوم اتفاق خوشایند قبلی پیش نیامد نمیدانم چرا طناب دور منقاری یخی گیر کرد تا اینکه هر چه طناب داده می شد  عیسی از من دورتر می شد تا اینکه طناب تمام شد و عیسی به من نرسید بین من و پرتگاه ماند. هیچ کاری از دست ما بر نمی آمد، رفتن به سمت او اشتباه محض بود. چون زیر پایمان تا کمپ 2 خالی است در نهایت حسن آقا به کمک همان طناب به سمت منقار یخی حرکت کرد از شدت باد سردی که از بالا به سمت من می آمد نمیتوانم حسن را کامل ببینم تمام صورتم یخ زده بود رو به عیسی نشسته بودم که یکباره دیدم حرکت کرد ولی متاسفانه این بار به فریاد های من بدون توجه بود و انگار هشیاری خود را از دست داده بود به سرعت از من دورتر شد تا جایی که به یکباره ناپدید شد بعد از آزاد شدن طناب از منقار یخی به سمت پرتگاه رفت. با ترس در امتداد طناب عیسی که حالا نزدیکتر است حرکت کردم و به لبه پرتگاه رسیدم زیر پایم حدود 40متر خالی است.


با دوربین زوم کردم دیگر هیچ تحرکی نمی بینم و صدایی هم نیست صبر کردم حسن آقا با کوله به من رسید و بعد با همان طناب که عیسی روی آن بود به بالای سرش فرود رفت و من هم به ناچار دوباره برگشتم تا کوله خودم را بردارم و از مسیر نرمال دور زدم تا به کنار حسن و عیسی برسم با هزار امید آمدم ولی وقتی از حسن آقا وضعیت را پرسیدم با یک دنیا اندوه سری تکان داد تا من بفهمم که این همه تلاشمان هیچ کمکی به عیسی نکرد و مادری بی پسر و خواهری بی برادر شد دنیای من و حسن تاریک شد دیگر حتی نای راه رفتن هم نداشتیم، عیسایی هم دیگر نبود تا به انگیزه او تلاش کنم حسن می گفت بدترین روز کوهنوردی من است تا به حال دوستی را در کوه جا نگذاشته ام هضم این مسئله برایش خیلی سخت بود.


هوا سرد و سردتر می شود باید هرچه سریعتر حرکت کنیم چون سرما اذیتمان می کند بی حال و بی تعادل دوستمان را تنها گذاشته و به سمت طناب های ثابت راهی می شویم دیگر حسی برایمان نمانده من از دیشب تشنه بودم و گرسنگی 2 روزه با ماست. به طناب میرسیم شروع به فرود می کنیم کمی بعد صدایی می شنوم ولی بیشتر شبیه رویاست بار دوم که شنیدم از حسن پرسیدم صدایی می شنوی؟ نه. ولی انگار این توهم ارتفاع دست بردار نیست بازهم شنیدم خوب اطرافم را نگاه کردم با وجود مه میدان دید هم کم است کمی هم ترسیده ام یعنی دارد چه اتفاقی برایم می افتد؟ یادم نیست چندمین بار بود که آن صدا را می شنیدم ولی این بار در مه سایه ای را دیدم که از پایین به ما نزدیک می شود ، بله این همان وفای شرپاها بود که به حرف دوستشان به سمت ما راهی شده بودند (بی معرفتی است من هم بگویم کسی نیامد، هرچند در گزارش ها خواندم نوشته بودند شرپاها بالا نرفتند!)

 احساس من در آن لحظه قابل وصف نیست چون معلوم نبود دوتایی میتوانستیم به کمپ برسیم یا نه  شوک حادثه کلا از ما ویرانه ای ساخته بود سست، سه شرپا به ما رسیدند هر کدام با خود یک بطری شربت گرم داشتند که جانی دوباره به ما میداد ولی همان شرپاها وقتی از ماجرا مطلع شدند بسیار ناراحت شدند بعد از آن به آنها گفتم من از جلو می روم شما با حسن بیایید و سریع راهی شدم چون صورتم طوری یخ زده بود که وقتی به کمپ رسیدم سعید و مجتبی یخ های صورتم را می شکستند بعد از رسیدن به کمپ با بی سیم به آقای مسعود بیاتمنش که حالا با دکتر در راه کمپ3 بودند و برای ما غذا می آورد صحبت کردم ، دکتر بهپور و محمود هاشمی که در بیس کمپ پای بی سیم بودند از ماجرا با خبر شدند و متاسف از اینکه کاری از دستشان برنمی آید (هرچند بدون تلاش هم نمانده و از صبح امروز با همکاری تیم هندی مستقر در بیس کمپ در تلاش بودند تا هم تیمی های هندی ای که در کمپ 3 بودند را به یاری ما بفرستند) کمپ در سکوت محض بود آقای نجاریان هم حدودا بعد از نیم ساعت به کمپ رسیدن و سپس همه به چادرها رفتیم مغشوشه ای در سر از ابهامات فردا


صبح بعد از بیدار شدن همه راهی شدیم به جز آقای دکتر و آقای نجاریان که برای مراحل حمل جسد به کمپ های پایین کنار شرپاها باشند. به کمپ 2 رفتیم و بعد از آن هم به 1 و بعد از آن در لحظه غروب آفتاب به بیس کمپ رسیدیم تا این روزهای سخت در ارتفاع بودن هم به پایان برسد.

مواردی قابل تامل از گزارش ها و نوشته های نفرات حاضر یا خارج از برنامه را که در گوشه و کنار خوانده یا شنیده ام که لازم می دانم برای روشن شدن زوایای پنهان برخی مسائل نکات زیر را عرض کنم.

-          نفراتی که از ایران در منطقه بودند همه باهم در ارتباط بودند و می توان گفت که به نظر همدیگر احترام قائل بودند.

-          بالا آمدن دکتر فرقی به حال عیسی نداشت چون اصولا وقتی نفری در کمپ 2 به او دگزامتازون تزریق می شود  نباید در کمپ های بالا به راحتی هم هوا شود پس نباید بالا می آمد و اگر آمد نباید تنها در ارتفاع می ماند.

-          کسی که از کمپ های بالا به سمت پایین برمی گردد مسئولیتی در مورد چک کردن چادرهای کمپ ندارد، چادر خانه شخصی کوهنورد است، از نظر من نکوهشی نسبت به آقای نادعلیان در خصوص چک نکردن چادرهای کمپ وجود ندارد.

-          اشخاصی که از کپسول اکسیژن استفاده می کردند قبل از صعود کپسولشان تعویض شده بود و اگر اکسیژنی هم باقی مانده بود ته مانده ای از کپسول دوم بود. چون برای عیسی وقتی کپسول لازم شد از تیم تایوان گرفته شد.

-          کوهنوردی در زمان رسیدن به قله اول ، دوم ، سوم و... ندارد.

-          تضمینی وجود ندارد دکتر هم وقتی بالا می آید شوق قله باعث نشود که او نیز هم چادری اش را در  کمپ تنها رها نکند؟

-          دکتر مطابق تعهدی که در قراردادش بود اصلا نباید از کمپ 2 بالاتر می آمد همین طور سرپرست تیم از بیس کمپ.

-          پزشک فقط برای تیم زنجان در منطقه حظور داشت و برای همین هم قرار داد بسته شده بود.

-          تیم زنجان به خاطر اینکه کنار هم خوب باشیم به پزشک این اجازه را داد که برای هر 11 نفر خدمات پزشکی انجام بدهند

-          سعی کنیم نقاط قوت برنامه را هم فراموش نکنیم و دنبال سوتی های همدیگه نباشیم.

-          یادمان باشد این برنامه که ما از آن حرف میزنیم وادی هشت هزاری متری هاست برنامه پیک نیک نبوده است.

-          تشکر می کنم از همه آنهایی که برای آماده شدن، اعزام و صعود این تیم تلاش کردند، همه مربیان در زنجان و مربیان دیگر کشوری ام، تشکر ویژه از سرپرست برنامه و آقای حسن نجاریان به خاطر در اختیار  گذاشتن تجربیاتشان و همه کوهنوردان و همنوردانم که برای من و بقیه تیم زنجان زحمت کشیدند.

-          در آخر لازم به ذکر می دانم هر کسی که راجع به میر شکاری نوشت به مسئله همچون افتادن لیوانی از روی میز نگاه کرد ندانسته به درد های مادری نمک پاشید که هر روز از موهای سرش یکی سفید می شد و در آرزوی دیدن پیکر پسرش بود که هر کسی متنی برایش ترجمه می کرد. امیدوارم که تسلیت من برای این خانواده داغ دار به عنوان کوچکترین عضو جامعه ورزش تسلای خاطری باشد بر این داستان غم انگیز که در پایان آن خانواده ای داغ سنگینی را تجربه کرد.

روحش شاد و یادش گرامی




«والتر بوناتی»

تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-07:43 ق.ظ

«والتر بوناتی»:
کوه‌ها وسیله اند ... انسانیت نهایت است!

کوه‌ها وسیله اند، انسانیت نهایت است! ... هدف رسیدن به اوج قله ها نیست؛ بلکه ارتقاء انسانیت است! «والتر بوناتی»


----------------------------
پی‌نوشت:
"بوناتی" یکی از بزرگترین کوه‌نوردان دوران، در سن 81 سالگی درگذشت!




طولانی‌ترین غارهای جهان کدامند ؟

تاریخ:یکشنبه 20 شهریور 1390-07:47 ب.ظ

 

 

آنچه که خواهیم خواند، نمونه‌هایی بسیار اندک از مجموعه‌ وسیعی از غارها است که به دلیل نام، بزرگی و ویژگی‌های مخصوص، انتخاب و معرفی شده‌اند. مجموعه‌ای از شش غار طولانی جهان.

به گزارش سه نسل به نقل از آفتاب: غارها، امکان و پستوهایی زیرزمینی هستند که گنجینه‌هایی زیبا و ارزشمند از این کره خاکی را در خود پنهان کرده‌اند.

این عوارض تو در توی زمین‌شناختی که نمونه‌های بیشماری از آن‌ها را می‌توان در نقطه نقطه جهان دید، خود علاوه بر زیبایی‌های علمی، از جاذبه‌های گردشگری طبیعی نیز به شمار می‌روند. برخی از نمونه‌های بسیار بزرگ و یا طولانی از این غارها به دلیل شکل و جو و فضای منحصر به فرد خود در جهان شهره شده‌اند.

آنچه که در ادامه خواهیم خواند، نمونه‌هایی بسیار اندک از مجموعه‌ وسیعی از غارها است که به دلیل نام، بزرگی و ویژگی‌های مخصوص، انتخاب و معرفی شده‌اند. مجموعه‌ای از شش غار طولانی جهان.

طولانی‌ترین غارهای جهان کدامند؟

غار هولوک، سوییس:

غار 197 کیلومتری هولوک در حد فاصل میان رودخانه موتا و منطقه کوهستانی «پراگل پاس» دره موتای سوییس قرار دارد. براساس تحقیقات به عمل آمده این غار، بزرگترین غار سوییس و همچنین دومین غار بزرگ اروپا محسوب شده و نخستین غار جهان است که طول آن به 100 کیلومتر می‌رسد.

غار لچوگویلا، آمریکا:

غار لچوگویلا، با امتدادی 207 کیلومتری، پنجمین غار طویل جهان به شمار رفته و به دلیل برخورداری از خاصیت غیر طبیعی زمین‌شناسی و ساختار نادر خود از شهرت بسیار زیادی نیز برخوردار است. از جمله عوارض جغرافیایی و زمین‌شناختی موجود در این غار می‌توان به مقادیر زیاد مواد معدنی رنگی و رسوبات زرد لیمویی سولفور اشاره کرد، در تمام نقاط آن به چشم می‌خورد. موقعیت این غار در پارک ملی «کارلس بد» واقع در ایالت نیومکزیکو است.

غار باد، آمریکا:

وجود نقش‌هایی از شن یخ‌زده اگرچه غارهای باد ایالت داکوتای جنوبی آمریکا را شهره عام و خاص کرده اما این غار بیشترین شهرت خود را از ساختارهای کلسیتی رنگارنگی که به رنگ بدنه معروف هستند به دست آورده است. طبق آمار منتشر شده همه ساله، چهار مایل جدید از این غار کشف می‌شود که تاکنون با طولی 134 مایلی به پیچیده‌ترین سیستم غاری جهان تبدیل شده است.

غار اوپتیمیستیکنا، اوکراین:

غار «اوپتیمیستیکنا» طولانی‌ترین غار سنگ‌های کانی جهان به شمار می‌رود. این غار که در نزدیکی روستای «کورولیوکا» در اوکراین قرار دارد از 230 کیلومتر راه نقشه‌نگاری شده برخوردار بوده و بزرگترین مجموعه غاری اوراسیا محسوب می‌شود. تمام دالان‌ها و راهروهای موجود در این غاردر کم ارتفاع بوده و اغلب آن‌ها نیز با گل و لای پوشانده شده‌اند. وجود شبکه‌های اتصالی پیچیده‌ با سطح ارتفاع گوناگون، نام «غار مارپیچ» را به آن داده است.

غار جواهر، آمریکا:

غار «جواهر» دومین غار طویل جهان محسوب می‌شود که دالان‌های شناخته شده آن بیش از 240 کیلومتر برآورد شده است.این غار که در منطقه «بلک هیلز» داکوتای جنوبی آمریکا قرار دارد بنایی ملی بوده وعلاقمندان می‌توانند در تمام فصول سال از آن دیدن کنند.علاوه بر بازدید عمومی، غارنوردی همراه با راهنمایان حرفه‌ای از جمله دیگر فعالیت‌هایی است که مردم می‌توانند در این منطقه آن را تجربه کنند. گفتنی است به دلیل ازدحام زیاد در تماشای این غار، ثبت نام علاقمندان از مدت زمانی محدودی برخوردار بوده و تنها در فصل تابستان صورت می‌پذیرد.

غار ماموت،‌ آمریکا:

مجموعه غار ماموت که در اصطلاح رسمی «غار برآمدگی‌های سنگی عظیم» نام دارد از 630 کیلومتر دالان برخوردار است که آنرا در زمره طولانی‌ترین غارهای طبیعی جهان قرار داده است. این غار که در مرکز ایالت کنتاکی آمریکا واقع شده و بخشی از پارک ملی غار‌های بزرگ این کشور محسوب می‌شود. این غار که در مرکزیت رودخانه سبز قرار گرفته در حدود دو برابر بزرگتر از «غار جواهر» دومین غار طولانی جهان است.




سوء استفاده از فیلم لیلا اسفندیاری ...سوء استفاده از آپارات،بی بی سی

تاریخ:شنبه 5 شهریور 1390-11:02 ب.ظ

برج سینا ! : یک توضیح : بعد از انتشار این خبر در برج سینا موفق شدم تماسی با حسن صلح جو مجری برنامه آپارات داشته باشم. با پیگیری های بعمل آمده به احتمال بسیار زیاد این فیلم از بی بی سی  پخش نخواهد شد.

به نقل از صفحه فیس بوک پگاه تیبا :

کاظم و رضا با تعجب بهم خبر دادن که آپارات قراره فیلم لیلا رو پخش کنه...با تعجب زدم بی بی سی وتیزر فیلم رو دیدم ..متوجه شدم که تکه های از فیلم کی 2 لیلاست...تعجب کردم جون این فیلم قاعدتا باید توسط کارگردانش ( رضا نظام دوست) فرستاده میشد که اینطور نبود... با برنامه مکاتبه کردم و جویای موضوع...... کاشف به عمل آمد ...از قرار پسرخاله لیلا با وقاحت حتی از مرگ دختر خاله اش هم جهت سود جویی استفاده کرده و با حذف نام رضا ،دستکاری فیلم و ادعای کارگردانی درخواست دریافت وجه هم نموده...... حیف لیلا

خوبه که لیلا نیست که ببینه از یه طرف عموش جلو فدراسیونیها که مقصر اصلی ظلم به لیلا و مرگ اون بودن خم میشه و ابراز ارادت میکنه و از اون طرف پسر خاله اش با سوءاستفاده از نبودش و از زحمات خالصانه دوستانش جهت مطرح شدن و کسب درآمد اینگونه استفاده میکنه...حیف لیلا حیف حیف حیف................ راست میگفت که خیلی تنهاست

به نقل از برج سینا




پایان تلاش کوهنوردان آرش در ارتفاعات قله برودپیک

تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-10:06 ب.ظ

کیومرث بابازاده از اتمام برنامه باشگاه کوهنوردان آرش در جبهه جنوب غربی برودپیک خبر داد. بابازاده در ابتدای ایمیل ارسال خود با درج جمله ای از رینهولد مسنر کوهنورد نام آشنای دنیا با عنوان «هنر کوهنوردی زنده ماندن است،نه مردن» گزارش خود را از نحوه اعزام و تلاش کوهنوردان اعزامی آغاز می کند و می نویسید:

تیم هیمالیا نوردی باشگاه آرش که بعلت استقرار و استمرار هوای خراب و بارش مداوم برف از تاریخ ۱۸ مرداد ۹۰ به بعد در کمپ اصلی زمین گیر شده بود، توانست روز گذشته در شرایطی سخت و از مسیری طولانی تر (جهت اجتناب از ریزش بهمن) خود را به کمپ ۲ به ارتفاع ۶۶۰۰ متر رسانده و نسبت به جمع آوری کمپ ۲ و سپس کمپ ۱ و حمل تجهیزات این کمپ به کمپ اصلی اقدام نماید. با توجه به پیش بینی سایت های هواشناسی و بعلت ادامۀ استقرار جبهۀ هوای خراب در قره قروم و پایان فصل صعود کلیۀ تیمهای بین الملل منطقه را ترک کرده اند (هم اکنون حدود ۱۰ روز است که فقط تیم ایرانی در منطقۀ قره قروم مستقر و تمام کوهنوردان غیر از یک تیم کوچک ۲ نفرۀ قزاق و گرلینده کالتنبرونر و همسرش که در کمپ شمالی کی ۲ هستند منطقه را ترک کرده اند).

با توجه به خطر شدید ریزش بهمن به توصیۀ باشگاه و مشاور فنی برنامه و تماس تلفنی با سرپرست که خود و دیگر اعضا تیم می بایست تصمیم نهایی را می گرفتند، قرار شد از کلیۀ لوازم کمپ ۳ و بالاتر با ارزشی بیش از ۲۰۰ میلیون ریال که شامل مقدار زیادی طناب استاتیک، لوازم فنی، کلیۀ پوشاکهای پر، کیسه خوابهای ارتفاع و چند عدد چادر و سایر لوازم که مقدار زیادی از آنها امانت و از طرف دوستان در اختیار تیم گذاشته شده است، صرفنظر گردد که با توجه به محل کمپ یافتن یا استفاده از آنها برای سالهای بعد بعید به نظر می رسد.

در انتهای طنابهای ثابت، آخرین نقطۀ صعود شده به ارتفاع ۷۴۰۰ متر هم مقداری طناب، وسایل فنی و چادر کمپ ۴ که نصب نشد به جا مانده که بعدا" قابل استفاده می باشد. اصولا" این تیم بعلت مشکلات اداری ناشی از از اعزام دانشجویان مشمول که بعلت عدم ارسال و موافقت شورای برون مرزی پیش آمد ۲۰ روز دیرتر از زمان مقرر به منطقه رسید و دلایل مستند آن موجود و قابل انتشار است و اهمیت این تاخیر از طرف دنیس اوروبکو نیز به تیم گوشزد شد و در زمانیکه باید صعود نهایی انجام می شد تیم هنوز مشغول هم هوایی و بارکشی به کمپهای بالاتر بود.

عدم موفقیت نهایی تیم نه فنی و آموزشی بلکه کاملا" اداری است و صعود در هوای خراب به استقبال مرگ رفتن است. قابل ذکر است که این تیم در ۳ نوبت تا کمپ ۳ صعود و بارگذاری انجام داده.

تیم باشگاه توانست با نصب بیش از ۶۰۰ متر طناب ثابت حدود ۴۰۰ متر از کمپ ۳ ارتفاع گرفته و قسمتی از تراورس زیر قله که یکی از کراکسهای مشکل مسیر را تشکیل می دهد راعبور کند.

باشگاه آرش از تلاش اعضای جوان و شایستۀ خود که توانستند به سلامت و با حفظ امنیت صعود قسمت مشکلی از مسیر را گشایش کنند سپاسگذار است و اعلام می دارد پس از مراجعت تیم نحوه و چگونگی و زمان اتمام مسیر را در آینده بررسی و برنامه ریزی خواهد کرد.

هم اکنون در کمپ اصلی و ارتفاعات بالاتر کماکان برف می بارد و تیم در روز شنبه ۲۹ مرداد ۹۰ کمپ اصلی را به اسکاردو، اسلام آباد و تهران ترک خواهد کرد. مجددا" از تمام دوستان که ما را در اجرای این برنامه و ادامۀ آن در آیندۀ نزدیک یاری می نمایند متشکریم.




آنچه یک کوهنورد باید بداند...

تاریخ:چهارشنبه 2 شهریور 1390-05:34 ب.ظ

آنچه یک کوهنورد باید بداند...


"بدون خطر مرگ، کوهنوردی دیگر کوهنوردی نیست ولی در کوهنوردی من به دنبال

مرگ نیستم، دقیقا برعکس آن، من سعی در زنده ماندن دارم. اما زنده ماندن بدون

وجود خطر مرگ نیز بسیار آسان است. کوهنوردی هنر زنده ماندن در شرایط سخت

است که شامل خطر مرگ هم میشود. بهترین کوهنورد کسی نیست که تلاش میکند

تا یکی دوبار کارهای احمقانه بکند و سپس بمیرد. بلکه بهترین کوهنورد کسی است

که سعی میکند بزرگترین کارها را انجام دهد و زنده بماند . . . شما باید نزد خودتان در

نظر بگیرید که فلان کار را میتوانید انجام دهید و یا نمیتوانید. این یکی از اصلیترین

 

قسمتهای کوهنوردی است که هر لحظه باید یادتان باشد. پیش خودتان بگوئید:

 

"این حد و مرز من است. بیشتر از این نمیتوانم، باید پائین تر از این حد توقف کنم."

 

و اگر شما از این حد بالاتر بروید مطمئنا در کوهنوردی کشته خواهید شد..   

 

و هنر کوهنوردی زنده ماندن است نه مردن

 

منبع: گروه کوهنوردی اراک

 








Admin Logo
themebox Logo




کد نمایش آب و هوا کد نمایش آب و هوا